" سجاده نشین باوقاری بودم ........ بازیچه کودکان کویم کردی! "

یافتمت!
کار سختی نبودحتی با کورترین چشمهای دنیا (که کور مجازی!من با چشمهای بسته راحت ترم!!خوب تر میبنم!!)
و برای خواندنت ... نیازی به خط بریل نداشتم...وقتی دل باشد آنهم از نوع دربدر! می گذارد سرانگشت هایم به قرعه استراحت دلخوش باشند... .( سرانگشت هایم را نذر کرده ام برای تقدس آن ساعتی که ماندنت را تضمین کند!)
راستی !این دفتر چندم است که سرودم وبعد...گذاشتم در آن آتشی که آیه جنونم است خاکستر شود؟!
گفتم شاعر!
چشمان تو شاعرم کردند بی اجر و مزد...امان از آن نگاه های تبدار!( از همان ها که میدانی تاب سنگینی اش را ندارم)
و الا من کجا و شعر؟!
این خط ها که می بینی داغ های مدفونند...
که به هر بهانه مجاز و غیر مجازمی شوند آتش زیر خاکستر
و بعد...امان میبرند!نه اذن می گیرند...نه هیچ!بی دعوت و بی دعوتنامه می شوند میهمان دل و برایم حزین ترین سمفونی های تاریخ را می نوازند...!
آنقدر استادانه که هوس بودن تو( و رویای داشتنت)روانه سرزمین خیالات محالم می کند!
این است که میگویم:
یافتنت کار سختی نبود! کاش داشتنت هم به همان سادگی بود... .
همه بهایش یک دل دربدر بود و آواره ( که داشتم...آن هم چه نقد! ) اما...آه!
بگذریم... که عادتمان شده است عبور!
گلایه هایم را جدی نگیر عزیز! اینها عصاره بغض هایمند...چکیده لحظه های نبودنت...!که گه گاه فوران می کنند...!